9 روز مونده تا عروسی...

1. دیروز بعد از ظهر، راه افتادم به سمت شرکت احمدرضا که مثلا به کارهای باقیمونده عروسیمون برسیم اما به جاش سر از پارک ارم و شهربازی در آوردیم! خیلی جالب بود، یه زیر انداز انداختیم توی محوطه چمن پارک و شروع کردیم به خوردن چیپس و ماست موسیر. هیچ کس هم اون دور و بر نبود. دلم می خواد یه دفعه دوتایی باهم بریم پیک نیک و یه منقل بذاریم جلومون و جوج بزنیم!!! به اصرار من رفتیم سوار کشتی صبا شدیم. کشتی ای که به جز ما مسافر دیگه ای نداشت! (آخه کی اول مهر میاد شهر بازی؟!) اونجا بود که فهمیدم دیگه مثل بچگی هام جنبه وسایل شهربازی رو ندارم و خیلی زود سرگیجه می گیرم. بعدش خواستیم سوار چرخ و فلک بشیم که مسئولش بهمون گفت به خاطر دو نفر آدم چرخ فلک به اون گندگی رو راه نمی اندازه!!! سر راه برگشت، رفتیم پاساژ نزدیک خونمون و کراوات احمدرضا رو خریدیم. کراوات نامزدی رو هم از همون جا خریده بودیم.

2.  اینهمه توی پست قبل لغز ( لقز؟ لقظ؟ لقذ؟) خونده بودم که من از احمدرضا قوی ترم و ... آخرش به تیر غیب گرفتار شدم و از چهار شنبه هفته پیش در حالت گلاب به روتون به سر بردم تا شنبه!! روز جمعه رفته بودیم برای جهاز چینی و من معده درد وحشتناکی داشتم. جمعه شب با خانواده خودم و خانواده احمدرضا رفتیم رستوران و من ماهی کبابی خوردم که تیر خلاص رو بهم زد و شنبه رو استعلاجی گرفتم و تو خونه موندم! خلاصه اینکه در عرض این سه چهار روز یک کیلو و نیم لاغر شدم و کلی دعا کردم تا زودتر خوب بشم و از ریخت و قیافه نیفتم! که شکر خدا الان بهبود یافتم!!!

3. و اما بگم از جهاز چینی که آوردگاه اعمال سلیقه های گوناگونه و نتیجه اش این شد که من اصلا نمی دونم چه چیزی کجا قرار داده شده و احتمالا یک هفته اول زندگی مشترک به سرگردانی بین کشو ها و کابینت ها و ... خواهد گذشت!

4. از اینکه رئیسمون قراره بیاد عروسیم خجالت می کشم! ولی خب نمی شد دعوتش هم نکنم. (رئیسمون خانومه)

 

/ 0 نظر / 21 بازدید