شروع به کار

چهارشنبه عصر, وقتی که از سر کار برگشته بودم و داشتم خیابون درازمون رو گز می کردم تا به خونمون برسم, یه اس ام اس گرفتم از شرکت جدید که خانوم میم چه نشستی که شنبه روز اول کاره!!!!!!!

من که از این نحوه اطلاع رسانی به موقع شرکت در ساعت پنج و نیم عصر چهارشنبه حیرت زده شده بودم, نمی دونستم چطور موضوع رو با رییس فعلیم مطرح کنم. چون از روز شنبه به مدت یک هفته ممیزی خارجی (خیلی خارجی, چون علاوه بر خارج از سازمان بودن, ممیزها از خارج میان) داشتیم. یک ممیزی حیاتی که حتی وجود یک عدم انطباق شرکت رو می فرستاد توی باقالی ها. خلاصه اینکه استرس کل سازمان رو در برگرفته بود و من همانند یک کارشناس غیرتمند, به جمع آوری اطلاعات و گاهی اوقات جعل مستندات! مشغول بودم.

خلاصه اینکه کلی استرس گرفته بودم که چطور موضوع رو به خانوم رییس بگم و چه جوری در این برهه حساس تنهاش بذارم. تمام چهارشنبه شب رو کابوس دیدم و پنج شنبه ترسون و لرزون گوشی رو برداشتم تا پیش خانوم ریییس اعتراف کنم! برخلاف تصور من خانوم رییس با یک بی تفاوتی خاصی با قضیه برخورد کرد و اصلا غر هم نزد. هر چند این برخورد برای من راحتتر بود اما خب یه کمی هم ته دلم بهم برخورد!

خلاصه اینکه از روز شنبه راهی شرکت جدید شدیم. خدا رو شکر که همکاران جدید که دست بر قضا همه خانوم هستن خیلی خوب و خوش برخوردن که امیدوارم باطنشون هم مثل ظاهرشون باشه. البته هنوز آقای رییس رویت نشده چون ماموریت تشریف دارن ولی همه می گن آقای خوبی هست و کار کردن باهاش راحته.

نکته جالب اینجاست که آقای رییس یه خواهر داره که اونم توی این آزمون قبول شده و توی کلاسهای آموزشی دیده بودمش. دختر خوبیه و قراره توی واحد دیگه ای مشغول به کار بشه.

و اما بگم از رفت و آمد که خیلی خیلی سخته و دقیقا دو ساعت صبحا و دو ساعت عصرها توی راه هستم و به معنای واقعی خسته می شم. امیدوارم که بتونیم در سال جدید با کمک خدا جا به جا بشیم و راهم نزدیک تر بشه.

راستی طبق اخبار واصله ممیزها اصلا نیومدن دفتر ما و اون همه مستند سازی من به هیچ دردی نخورد!

/ 0 نظر / 12 بازدید