ببار ای نم نم باران ... زمين تشنه را تر کن ... سرود زندگی سر کن ...

روز سه شنبه که از خواب بيدار شدم ديدم با وجود اين که ساعت نزديکه هفته ولی هوا هنوز تاريکه! حدسم درست بود يه ابر خيلی بزرگ و خاکستری کل آسمون رو پوشونده بود و هوايی بود بس دو نفره! ( البته ساعتش يه کم بد بود اگه عصر هوا اين جوری ميشد بهتر بود!‌) خلاصه اين که يه دو ساعتی تو خونه واسه خودم گشتم و سرم رو به کامپيوتر و خوندن سيالات گرم کردم اخه اون روز امتحان مکانيک سيالات داشتيم 02.gif يهو احساس کردم توی خونه داره بوی بارون مياد! ( چه رمانتيک! 07.gif )
پرده اتاقم رو کنار زدم و ديدم بلــــــــــــــــــــــــــــــــــه داره بارون مياد! 09.gif خلاصه اين که روحيه خشنم تا حد زيادی تلطيف شد و محو تماشای برخورد قطرات بارون روی پشت بام ايزوگام شده خونه روبرويمون شدم!
نکته ۱ : اين طبيعی ترين منظره ای يه که ميشه توی شهر ديد!
نکته ۲ : ببينيد من چقدر لارژم! مفت و مجانی واسه ايزوگام هم تبليغ کردم! 14.gif
خلاصه اين که با يه روحيه لطيف نشستم پشت ميزم تا بقيه سيالات رو بخونم 26.gif چند دقيقه بعد سرم رو برگردوندم و ديدم در اين هوای سرشار از لاو! 07.gif و دونفره! يه کبوتر غمگين و تنها اومده روی نرده بالکن نشسته و هی داره به اين ور و اون ور نگاه ميکنه تا ببينه يه کبوتر ديگه پيدا ميشه تا تو اين هوا سرشون رو شونه هم بذارن و..... 26.gif
من هم دقيقا مثل زبل خان! خيلی يواش و آروم از توی کشوی ميزم دوربينم و در آوردم و همون جوری که روی صندلی نشسته بودم از اون منظره عکس گرفتم! 13.gif خلاصه اين که کلی بهم احساس عکاس بودن و هنرمند بودن و اينا دست داده بود ولی بعدش ديدم که عکسه خيلی بدتر از اونی شده که من فکرش رو ميکردم 02.gif به خاطر اين که هم توری کشيده شده بود و پنجره هم نيمه باز بود و خلاصه انعکاس نور و اينا! 17.gif حالا هنوز عکسه رو وارد کامپيوترم نکردم اگه ديدم خيلی ضايع نشده ميذارمش! 08.gif
کبوتره که به دليل افسردگی زياد يادش رفته بود که الان بايد از من بترسه و پرواز کنه بره يه کمی گردنش رو کج کرد و ديد نخير! اين ورا خبری نيست و احتمالا رفت ببينه ميتونه يه کم اون ور تر يه کبوتر خوشگل و خوشتيپ به تور بزنه يا نه؟! 04.gif

امروز بعد نود و بوقی تو دانشگاه کلی بهم خوش گذشت و خنديدم! آخه تولد زهرا بود 07.gif دو تا کيک گرفته بود و يه کمی پفک و مقداری مواد محترقه ! (سيگارت! )
رفتيم توی يکی از کلاس های بالا که خالی بود . تقريبا ۱۰-۱۵ نفری ميشديم . کلی مسخره بازی در آورديم و چرت و پرت گفتيم و خنديديم 18.gif
کادوی ما يه سری لوازم آرايش بود که هر تيکش رو جدا جدا کادو کرده بوديم و روی هم چسبونده بوديم ( از هنر های مامان راضيه! ) 05.gif
پسرا فهميده بودن که اينا لوازم آرايشه... ميومدن به اينا دونه دونه دست ميزدن حدس ميزدن توش چيه! 18.gif
يکشون دست گذاشته بود روی ريمل ميگفت اين از ايناست ديگهههههه! ( به مژه هاش اشاره ميکرد!) خلاصه اين که همشون همه رو خيلی خوب و کامل حدس ميزدن! ( درصد خطا در اين آزمايش منفی بود!) حالا اگه به من ميگفتن عمرا نميتونستم از زير شونصد خروار کاغذ کادو روبان و اينا حدس بزنم اون زير چيه! 06.gif
خلاصه اين که وقتی خواستن کادوی ما رو باز کنن همه پسرا رديف وايساده بودن پشت زهرا تا کاملا همه چيز رو از نزديک رويت کنن! و زهرا کاغذ کادوی هر کدوم رو که باز ميکرد اينا ميگرفتنش و کاملا بازديدش ميکردن! حتی يکدومشون در ريمل رو باز کرد به ريشش ريمل زد! 26.gif من اگه بودم همون جا ريمله رو مينداختم تو سطل آشغال! بعدشم همشون به ناخوناشون لاک زدن! 26.gif تازه اگه بهشون رو ميداديم احتمالا ميخواستن به سايه ها هم انگشت بزنن! يا رژ لب و خط لب و کرم پودر هم بزنن!18.gif
خب ديگه ....... چه ميشه کرد! ...... بعضی از پسرا جنبه اومدن تولد يه دختر رو ندارن!
33.gif

/ 0 نظر / 5 بازدید