باران پائیزی

پاییز آمد، در میان درختان ، لانه کرده کبوتر، از تراوش باران می گریزد.
خورشید از غم، با تمام غرورش پشت ابر سیاهی، عاشقانه به گریه می نشیند.
من با قلبی، به سپیدی صبح، با امید بهاران،می روم به گلستان همچو عطر اقاقی، لا به لای درختان می نشینم.
باشد روزی، به امید بهار، روی دامن صحرا، لاله روید.
شعر هستی، بر لبانم جاری، پر توانم آری، می روم در کوه و دشت و صحرا.
ره پیمای قله ها هستم من، راه خود در طوفان، در کنار یاران می نوردم.
در کوهستان، یا کویر تشنه، یا که در جنگلها، رهنوردی، شاد و پر امیدم.
دارم امید، که دهد روزی، سختی کوهستان، بر روان و جانم، پاکیِ این کوه و دشت و صحرا.
باشد روزی برسد به جهان،
 شعر هستی بر لب، جان نهاده بر کف، راه انسانها را در نوردم
شعر هستی، بودن و کوشیدن، رفتن و پیوستن، از کژی بگسستن، جان فدا کردن در راه حق است.  

گوش کنید

 

/ 0 نظر / 30 بازدید