اتفاق

فرض کنید یک روز صبح با انرژی یا بی انرژی، از خواب بلند میشید تا برید سر کار. مثل هر روز سوار اتوبوس میشید. مقداری از مسافت طی می شه و شما مثل هر روز، به منظره بیرون نگاه می کنید یا چرت می زنید تا کمبود خوابتون جبران بشه. ناگهان لاستیک جلوی اتوبوس می ترکه و ماشین تعادلش رو از دست می ده. در عرض چند ثانیه ماشین چپ می کنه و در هم کوبیده می شه و صدای جیغ و ناله مسافرا بلند میشه. بقیه اش هم که معلومه. خون، اورژانس، درد، بیمارستان...

این واقعه ای بود که دیروز ساعت 6 صبح در اتوبان تهران کرج اتفاق افتاد و خیلی ها از جمله ما، ساعتها در ترافیک ناشی از اون گیر کردن. دیروز علاوه بر اینکه به معنای واقعی کلمه داغون و له شدیم توی ترافیک، حسابی فکرم مشغول بود. وقتی اتوبوس داشته چپ می کرده، مسافرایی که بین زمین و هوا معلق بودن و نمی دونستن به کجا چنگ بزنن تا کمتر آسیب ببینن، چه حسی رو تجربه می کردن؟ اعضای خانواده شون چه استرسی کشیدن؟

این اتفاقات برای ما در حد یه خبر یا یکی دو ساعتی معطل شدن در ترافیکه. اما وقتی خوب فکر می کنیم، به اون اتوبوس... به اون مسافرا... اتفاق به ما خیلی نزدیکه. خیلی نزدیک تر از چیزی که فکرشو بکنیم.

حالا اینو بذارید کنار اتفاقات دیگه این روزها. تصادف اسکانیا، ترن هوایی پارک ارم و ...

واااای... خدا بهمون رحم کنه!

/ 0 نظر / 53 بازدید