فصل آشنایی

چند وقت پیش در کلاسی شرکت کرده بودم. اونجا با دختری آشنا شدم که دو سالی از من بزرگتر بود و ظاهرش نشون می داد که آدم مذهبی و مقیدی هست. اون دختر برام تعریف کرد که در محل کارش از آقایی خوشش می یاد ولی نمی دونه که چطور باید علاقه اش رو بهش نشون بده بدون اینکه شخصیتش کوچیک بشه. جالب اینجا بود که این دو نفر در یک واحد هم کار نمی کردن و اون دختر هیچ اطلاعاتی از طرف مقابلش نداشت. مثلا نمی دونست چند سالشه, تحصیلاتش چیه و... فقط حس کرده بود که اونم اعتقادات مذهبی داره و این وجه مشترک اضافه شده بود به یک سری جذابیت های این آقا و حسابی دختر رو برده بود توی فکر!

من از این ماجراها خیلی زیاد شنیدم و حتی برای خودم هم پیش اومده. مسلما وقتی که دو نفر هیچ شناختی از هم نداشته باشن, عشق و علاقه ای هم مطرح نیست. اما بعضی وقتها ممکنه که دختری به پسری برخورد بکنه که دوست داشته باشه باهاش بیشتر آشنا بشه اما به دلیل اینکه یک سری مرزهایی رو در زندگی اجتماعی برای خودش تعریف کرده نمی تونه خیلی بی محابا عمل کنه. معمولا هم کار می کشه به دعا و نذر و نیاز و در اکثر موارد پسر اصلا قضیه رو متوجه نمی شه و آخرش هم همه چی با گذشت زمان تموم می شه.

به نظر من جامعه و فرهنگ ما اصلا جنبه اینو نداره که یه دختری برای آشنایی بیشتر با یه پسر پیشقدم بشه و اگر دختری این کار رو انجام بده بهش انگ زده می شه.

توجه داشته باشید که حرف من اصلا ماجرای خواستگاری دختر از پسر که بحث داغ و البته به نظر من بی سر و ته این روزهاست نیست. حرف من همون آشنایی بیشتره که ممکنه اصلا همون اول دختر متوجه بشه که هیچ سنخیتی با پسر نداره و همه چیز خیلی عاقلانه و منطقی تموم بشه.

یاد یه ماجرایی افتادم. چند سال پیش که کلاس کنکور ارشد می رفتم, دوستم به یکی از اساتید علاقمند شده بود و خیلی دوست داشت که توجه اونو به خودش جلب کنه اما همش تیرش به سنگ می خورد! استاد مربوطه هم که پسر جوون و خوشتیپی بود به طور کلی اعصاب نداشت و هر لحظه ممکن بود پاچه یکی از دانشجوها رو بگیره! همیشه رنگ های تیره و داغون می پوشید و وسط حرفهاش همش آه می کشید!

آخرهای دوره, دوستم جزوه منو گرفت که ازش کپی بگیره. وقتی که جزوه رو به من پس داد, دیدم که روی صفحه اولش با خط خوش یه شعر نوشته:

مجال من همین باشد که پنهان مهر او ورزم

حدیث بوس و آغوشش, چه گویم چون نخواهد شد

شبی مجنون به لیلی گفت که ای محبوب بی همتا

تو را عاشق شود پیدا, ولی مجنون نخواهد شد.

البته دوستم هر گون ارتباط این شعر رو با احساس خودش نسبت به استاد تکذیب کرد اما خب, خود شعر گویای همه چیز هست!

استاد مربوطه سال بعد ازدواج کرد. نمی دونم با کی. اما فکر می کنم با کسی که مدتها دوستش داشت و بالاخره بهش رسید. چون بعد از ازدواج کلا اخلاق و رفتارش عوض شد. مهربون شده بود و شوخ, دانشجوها رو تحویل می گرفت, لباس های صورتی و فسفری و بنفش می پوشید, یک کمی هم تپل شد و خلاصه به کام بودن ایام از همه جاش داشت می زد بیرون!

نظر شما چیه؟ اگر دختر هستید, تا به حال شده که بخواهید با کسی بیشتر آشنا بشید اما ندونید که چطور باید مطرح کنید؟ و اگر پسر هستید, تا به حال شده که دختری برای آشنایی بیشتر با شما پیشقدم بشه؟ اگر این اتفاق بیفته عکس العمل شما چیه؟

/ 0 نظر / 10 بازدید