تاب تاب عباسی، خدا منو نندازی!

جمعه شب تصمیم گرفتیم که بریم به پارکی که در محله سابقمون بود. محله ای که من از صفر سالگی تا 17 سالگیم رو اونجا گذروندم. پارک سوت و کور بود. چند تا پیرمرد دور هم نشسته بودن. یکی دو تا خانوم میانسال گرم کن ورزشی پوشیده بودن و می دویدن. یه پسر بچه با پدرش قدم می زد. یه دختر و پسر کنار هم روی نیمکت نشسته بودن. چند تا بچه هم کنار حوض پارک اسکیت می کردن، یه گوشه پارک هم یک گروه فیلمبرداری کوچیک مشغول کار بودن. وسایل بازی و ورزشی خالی بودن و تا شعاع چند متری هیچ بچه ای دیده نمی شد!

یاد بچگی های خودم افتادم. اون موقع پارک غلغله بود. هر وقت با مامانم میومدم پارک چند تا از بچه های مدرسمون رو هم می دیدم. هر بار چند تا دوست جدید پیدا می کردم و با هم دیگه مشغول بازی و بدو بدو توی چمن ها می شدیم. از اون طرف هم نگهبان پارک هی سوت می زد و دعوامون می کرد! ما هم چند دقیقه ای از چمن ها بیرون می رفتیم و تا چشمش رو دور می دیدیم دوباره می پریدیم تو چمن ها!

زمین بازی که جای سوزن انداختن نبود! همه وسایل بازی به دلیل کثرت بچه ها صفی بودن. شاید باورتون نشه اما من بیشتر مدت زمانی که در زمین بازی بودم رو توی صف تاب گذروندم! همیشه هم یک بزرگتر باید به عنوان ناظر می ایستاد تا نظم صف رعایت بشه و بچه ای که سوار تاب بود و هیچ جوره حاضر به پایین اومدن نبود رو از خر شیطون پیاده کنه تا نوبت به بقیه هم برسه!

همون موقع ها بود که یه سفر به فرانسه برامون پیش اومد. نزدیک محل اقامتمون یه تاب بود که هیچ بچه ای هم دور و برش پیدا نمی شد.من هم از اینکه یک تاب خالی و اختصاصی پیدا کردم خیلی خوشحال بودم و هر بار که از اون جا رد می شدم تا مرز به هم خوردن حالم تاب بازی می کردم!

اما  اون شب، تاب تاریخی و خاطره ساز پارک خالی مونده بود. دلیلش هم می تونه کم شدن جمعیت باشه و هم متفاوت شدن جنس بازی بچه های امروز. اما چیزی که مهمه اینه که بچه های دهه شصت همیشه و در تمام مراحل زندگی با کمبود همه چیز مواجه بودن. از تاب بگیر تا خیلی چیزها!

 

/ 0 نظر / 17 بازدید