سخته، ولی ممکنه!

1. یادمه چند سال پیش یه آگهی تبلیغاتی تلویزیونی بود که در اون یک زوج جوان نشسته بودن روی چمنهای حاشیه بزرگ راه و همینجوری که به انبوه ماشینهای ترافیک عصرگاهی و آپارتمانهای اطراف نگاه می کردن از خودشون می پرسیدن که یعنی می شه ما هم یه روزی صاحب خونه و ماشین بشیم؟ بعدش پسره چشماشو می بست و یه صدایی می گفت (سخته، ولی ممکنه) وقتی پسره چشماشو باز می کرد می دید که داره با ماشینش رانندگی می کنه و همسرش هم خوشحال و راضی کنار دستش نشسته. لابد داشتن می رفتن سمت خونشون!

فکر می کنم اگه الان بخوان این آگهی رو بسازن باید بگن (اگه غیر ممکن نباشه، خیلی خیلی خیلی سخته!)

با این همه گرونی و کم بودن حقوق ها و ... واقعا تشکیل زندگی واسه زوجهای جوونی که هر دو از قشر متوسط و حقوق بگیر هستن سخته و اونا باید از بعضی از استانداردهای زندگی شون بگذرن...

2. این روزها دفتر و کار خیلی خسته کننده شده. مسائلی پیش اومد که همه نسبت به هم بدبین شدن. الان هم مثل جنگ سرد، در ظاهر مشکلی نیست و همه دارن جدی کارشون رو می کنن اما در باطن به هم چنگ و دندون نشون  می دن!

دلم می خواد زودتر از این دفتر خلاص بشم. البته مطمئن نیستم که کار جدید شرایط خیلی بهتر و ایده آلی داشته باشه. اما دیگه ظرفیت تحمل این دفتر و وظایفش برام تموم شده و دوست دارم زودتر برم. هنوز از قبول شدن یا نشدن یکی از مصاحبه ها خبری نشده و اون یکی هم که قبولی ام قطعیه خبری ازشون نیست و پروسه استخدامیش خیلی کنده.

3. برنامه ریزی کردن واسه عروسی و انجام دادن کارهای پیش از ازدواج خیلی سخته. چون علاوه بر خود عروس و داماد، خانواده ها هم در تصمیم گیری دخیل هستن و اختلاف نظرها بعضی وقتا خیلی فرسایشی می شه. توی این هاگیر و واگیر آقای همسر هم یا ماموریته یا فکرش درگیر تغییر شغلش هست و نمیشه خیلی بهش گیر داد :دی به هر حال امیدوارم همه چیز خوب پیش بره.

/ 0 نظر / 18 بازدید