تمرین باغبانی

الان توی دفتر نشستم، یکی از روزهای سرد و آلوده دی ماهه و لایه سنگینی از گرد و غبار  فضای شهر رو پر کرده. برج میلاد (شاخص پاکیزگی هوا برای من!) به سختی قابل تشخیصه.

این روزها به سرعت می گذرن. بعضی وقتها با خوشحالی و بعضی وقتها با هیجان و بعضی وقتها هم با دلخوری. یک رابطه وقتی که تازه شروع می شه مثل یه نهال کوچیک و ضعیف می مونه. مراقبت و توجه می خواد. محافظت می خواد. خاک و آب و آفتاب می خواد. چون خیلی ضعیفه ممکنه با یه باد سخت بشکنه. یا زیر دست و پا له بشه. اما اگه ازش مراقبت کنی، کم کم بزرگ میشه، قوی و محکم می شه و با هر باد و طوفانی نابود نمی شه.

من باغبون بودن رو بلد نیستم. چون همیشه خودم اون نهالی بودم که ازم مراقبت می شد. اما حالا باید تمرین باغبونی کنم.

این روزا خیلی زود می گذرن. از صبح تا غروب که سر کارم. غروب که برمی گردم خونه، تا با هم دیگه یکی دو ساعتی حرف نزنیم دست و دلم به هیچ کاری نمیره. بعدشم که شام و خواب!

همه چی رو هواست. کار اون... کار من... خونه... یه سری تفاوتها که نمی دونم بی اهمیت هستن یا مشکل ساز می شن. همه اینا منو مضطرب می کنه. امیدوارم خدا بهمون کمک کنه که همه اینا رو مدیریت کنیم و از پسش بر بیاییم.

حالا همینجوری که دلم واسه اینا شور می زنه، باید نگران اون مصاحبه شغلی کذایی هم باشم! از تیر تا به حال دارن منو می برن و میارن. مطمئنم اگه برای ناسا اقدام کرده بودم حتما تا الان استخدام شده بودم. حالا بماند که اصلا نمی دونم این تغییر شغل  به صلاحم هست یا نه! دیگه شما الان خودتون حساب کنین که توی دل من چه خبره!

پ.ن: امشب شام با بچه ها به مناسبت تولد من و راضیه می ریم بیرون. شب خوبی خواهد بود در کنار دوستان...

 

/ 0 نظر / 16 بازدید