نذری

من عاشق حلوا هستم و در مقابل حلوا، مخصوصا اگر دستپخت مادربزرگم باشه اصلا نمی تونم مقاومت کنم و تا جایی که می تونم حلوا می خورم! وقتی مجرد بودم چند باری با مامانم در مقادیر کم حلوا درست کردیم و همونطور که می دونید حلوا درست کردن قلق داره و فقط کافیه که یکی از مواد کم یا زیاد بشه تا حلوا خوب درنیاد.

روز پنج شنبه تصمیم گرفتیم حلوا درست کنیم اونم به مقدار زیاااد. البته من می خواستم فقط به اندازه خودمون درست کنم اما احمدرضا که عاشق نذری دادنه مرتبا اصرار می کرد که مقدارش رو بیشتر کنیم!!

نزدیک غروب بود که مشغول کار شدیم و با تلاش فراوان حلوای خوبی پختیم که البته به خوشمزگی حلوای مادربزرگم نبود اما به عنوان اولین تجربه فوق العاده خوشمزه بود. تنها مشکلی که داشتیم این بود که آرد حلوا گلوله ای شد که احمدرضا با گوشتکوب حلوا رو کوبید و یک دست کرد (تجربه ای نوین در هنر حلوا پزی!)

خلاصه اینکه 13 بشقاب حلوا درست کردیم و بین همسایه ها و پدر و مادرهامون پخش کردیم.

حالا احمدرضا می گه بیا اربعین قیمه بدیم!!بهش می گم بابا من در اون حد و اندازه ها نیستم!

پ.ن: امروز حسابی دلم گرفته. دهه اول محرم، انگار یه غم و غصه ای میفته توی دل آدم. هوای ابری و اداره سوت و کور هم به این حال و هوا دامن می زنه. احساس می کنم قلب من از خدا فاصله گرفته...

پ.ن.ن: دلم یه دوست خوووب می خواد که با هم وجوه مشترک زیادی داشته باشیم...

/ 0 نظر / 55 بازدید