کشمکش

بالاخره اجلاس هالیدی هم به پایان رسید و من مثل یک کارمند وظیفه شناس در حال نوشتن این پست هستم! راستش رو بخواهید حس شروع کردن کارهای امروزم رو ندارم. کارهای تکراری و فرسایشی، بدون یک ذره خلاقیت و یا حتی نیاز به تفکر! حتی تصور چند سال کار کردن توی این دفتر هم منو می ترسونه!

می خوام کارمو عوض کنم. خیلی هم جدی دنبال کار می گردم. اما وقتی یه پیشنهاد کاری می گیرم، ته دلم می ریزه. همش به خودم می گم نکنه اشتباه کنم؟ نکنه شرایطم بدتر بشه؟ نکنه یه جوری بشه که حسرت کار فعلی ام رو بخورم؟ اگه یه چند ماهی کار کنم و بعدش تعدیلم کنن چی؟ خلاصه اینکه تا وقتی پیشنهاد کاری جدی نشده، همش با خودم می گم ای کاش جور بشه. اما همین که یه کمی جدی می شه، عقب نشینی می کنم. البته نه اینکه پیشنهاد رو رد کنم. اینقدر جسارت ندارم که بیشتر پیگیری کنم و شرکت رو متقاعد کنم. می رم توی فاز انفعال.

محل کار فعلی ام یه سازمان دولتیه. امنیت شغلی داره. محیط کارم سالمه. همکارام آدمای خوبی هستن. رئیسم هم آدم بدی نیست. اگه صبر داشته باشم حکم کارشناسی ام هم جور می شه و حقوقم خیلی بهتر می شه. اما... نوع کار رو دوست ندارم. آدم رو فریز می کنه. چیزی به من اضافه نمی کنه. اگه اینجا بمونم، زحمتی که برای تحصیلم کشیدم به ثمر نمی رسه. احساس رضایت شغلی و خود کارامدی برام نمیاره. فقط می شه یه کار ثابت، همین!

اگه شرایطم اینجا خیلی افتضاح و مزخرف بود، تصمیم گیری راحت تر بود. اما اینطور نیست. و به همین دلیل، یه کشمکش همیشگی در ذهن من وجود داره.

پ.ن: به گفته مامانم، یکی از سوالای همیشگی من در زندگی اینه: "حالا چی کار کنم؟!"

پ.پ.ن: اگه بتونم این قضیه کار رو یه جوری برای خودم حل کنم، یکی از دغدغه های اصلی زندگی ام بر طرف می شه.

/ 0 نظر / 16 بازدید