منتظر

نمی دونم هنوز باید اینجا باشم یا نه. 14 سال از خاطراتم اینجاست و تعلق خاطر خاصی بهش دارم. اما مطالب دو سال از آرشیوم از بین رفته و امید جندانی به برگشتش ندارم. هر چند یه کورسوی امیدی هنوز هست!

و اما امروز می خوام از تو بگم...

همه چی با یه خواب شروع شد. خوابی که می گفت تو در وجودم شکل گرفتی. باورم نشد. تا اینکه تست دادم. آزمایش دادم و فهمیدم واقعی هستی. باورم نمی شد که اینقدر ساده و بی تکلف و راحت پا به دنیای ما گذاشتی. فکر می کنم این اخلاقت به خودم رفته که خیلی اهل ناز کردن نیستی و وقتی که باید بیای خودت میای!

نمی دونم چی خطابت کنم. دخترم؟ پسرم؟ فرزندم؟ اومدن تو یکی دیگه از لطف های بزرگ خدا در حق ما بود که هنوز هم باورم نمی شه لایق اینهمه لطف خالق بی همتا بودم که دعای منو به سرعت مستجاب کرد.

می خواستم بگم ازت ممنونم که تا اینجای کار اصلا منو اذیت نکردی و این خودش یکی دیگه از الطاف الهیه.

کوچولوی من! می خوام بهت مژده بدم که داری پا به خانواده ای می ذاری که پدر و مادرت عاشقانه همدیگه رو دوست دارند. هرچند ما هیچ تجربه ای در زمینه بچه بزرگ کردن نداریم ولی امیدواریم که به لطف خدا از پس این کار هم بر میایم.

منتظرتیم!

/ 0 نظر / 47 بازدید