سالگرد خواستگاری

یادش به خیر... پارسال، روز عید غدیر احمدرضا و خونواده اش برای دفعه اول اومده بودن خواستگاری. ما سید هستیم و روز عید غدیر، فامیل میان خونمون برای عید دیدنی (و البته دشت کردن عیدی!) من همش حرص می خوردم که اگه وسط خواستگاری یه مهمون از راه برسه خیلی بد می شه و مامان می گفت که نگران نباشم چون مهمونا بعد از ظهر میان خونمون...

یادش به خیر... اون نگاههای زیرزیرکی... سبد گل و شیرینی... مامان و بابا و خواهرهای احمدرضا و اون خواهرزاده چند ماهه که اون وسط قل می خورد! اون موقع اصلا فکر نمی کردم که احمدرضا بشه همسر آینده ام و یک سال بعد،  روز عید غدیر، سه هفته ای از عروسیمون گذشته باشه و از ماه عسل هم برگشته باشیم!

به هر حال روز عید غدیر سالگرد خواستگاریه. البته احمدرضا می گه باید تاریخ شمسی اش رو پیدا کنیم اما من توی ذهنم فقط عید غدیر نشسته. همونطور که برای نامزدی، بیشتر 17 ربیع الاول یادم مونده تا 10 بهمن!

البته 3 روز دیگه هم می شه سالگرد آشناییمون. بعله ما در روز 4 آبان برای اولین بار همدیگه رو دیدیم و تقدیرمون به هم گره خورد...

پ.ن: امسال، اولین سالی بود که اینقدر سرگرم برنامه های خودم بودم که یادم نبود یه شکلاتی، شیرینی ای، اسکناس نویی بذارم توی کیفم که اگه کسی ازم عیدی خواست، بهش بدم. برای همین توی اداره هم خودم ضایع شدم و هم افرادی که به امید عیدی گرفتن به من عید رو تبریک می گفتن. جالب اینجاست که وقتی می گم چیزی نیاوردم، بازم پافشاری می کنن!

پ.ن.ن: خونه داری چقدر سختههههههههههه.

/ 0 نظر / 16 بازدید