پاییز 96

پاییز 96 هم از راه رسید، همراه با محرم...

وقتی که از سر کار برمیگردم خونه، هوا داره کم کم تاریک می شه. وقتی که هوا زود تاریک می شه، من دلم میگیره. انگار احساس می کنم وقتی هوا تاریکه همه آدمها باید برن تو کنج تنهایی خودشون. برعکس تابستون که هوا تا هشت شب روشنه و میشه رفت گشت و گذار و تفریح و خوشگذرونی.

دلم گردش و دورهمی و تفریح و هیجان و خنده می خواد. دلم می خواد از این رخوت و بی حالی و رکود رها بشم ولی ...

وقتی می خوای بری یه جای جدید و صفایی بکنی هزار تا مشکل هست. ترافیک، شلوغی، جای پارک، آدمهای عصبانی که مثل یه باروت منتظر انفجار هستن!

از همه اینا بگذری، دوست و رفیق و همراه نیست. کجاست اون دوستی که از معاشرت و گفت گو باهاش لذت ببری و بتونی راحت سفره دلت رو پیشش باز کنی و حرفت رو بزنی؟ کجاست اون کسی که درکت کنه و تو هم درکش کنی؟

من فکر می کنم ما آدمها هر روز که از زندگیمون می گذره، بیشتر و بیشتر کاستومایزد میشیم. گذشته مون، فرهنگمون، تحصیلاتمون، علایقمون، ارتباطاتمون و ... اینقدر ما رو منحصر به فرد می کنه که احساس می کنیم دیگه وجه مشترک زیادی با کسی نداریم.

اینجوری می شه که رفیق شفیق سالها پیش، اینقدر ازت دور می شه که احساس می کنی دیگه حرف مشترکی با هم ندارین.

دوستی ها محدود می شن به حوزه ای که محور ارتباطمون با اون آدمه. اگه همکاره، در مورد کار با هم میگیم و می خندیم اما در مورد زندگی شخصی نمی تونیم حرف بزنیم. اگه فامیله، اگه دوست دانشگاهه، اگه همسایه است و ... فقط تو یه زمینه خاص با هم مشترکیم.

توی این چهارسالی که ازدواج کردم خیلی دوست داشتم یه زوج شبیه خودمون پیدا کنم که شبیه من و همسر باشن و بتونیم از معاشرت باهاشون لذت ببریم. تا اینجا که پیداشون نکردیم!

 

/ 0 نظر / 34 بازدید