اندر حکایت پوست کلفت شدن!

*وبلاگ نویسی چند حسن خوب(!) داره و یکیش اینه که می تونیم سیر تحولی رفتار و افکارمون رو در طول سالها رصد کنیم.

* دو روز پیش برای انجام یک مورد خرید، چند ساعتی رو در کنار خانوم و آقایی گذروندم. بعد از مدتی متوجه شدم که اون آقا از کارمندان موسسه مطبوعاتی هستش که من چند سال پیش اونجا کار می کردم. سر صحبت باز شد و من از افرادی که می شناختم پرسیدم و اون هم گفت که هر کدوم از اونا الان چه قسمتی کار می کنن.

حرف کشیده شد به سردبیر سرویس ما. فهمیدم که سردبیر از روزنامه رفته. این سردبیر ما آدم عجیبی بود و کسی هم دل خوشی ازش نداشت. یکی از خصوصیاتش این بود که با هر چیز خوبی مخالفت می کرد! مثلا اگه می دید که شما دارید کتاب خوبی می خونید، حتما در مذمت افکار ضاله نویسنده کتاب و موضوع نخ نما شده و ... براتون یک ساعت سخنرانی می کرد. دائما در حال ضایع کردن افراد و زدن توی برجک این و اون بود. حرفهای تحقیرآمیزش رو چنان سفت و محکم و با صلابت می گفت که طرف با آسفالت یکی می شد!

چهار سال پیش، یه روز رفتم روزنامه تا به بچه ها بگم که قراره سر یه کار دیگه برم. خب، شروع یه کار ثابت به معنی قطع همکاری من با روزنامه نبود، چون از اولش هم به صورت حق التحریر و دورکاری فعالیت می کردم. اما اون روز اینقدر سردبیر جلوی بقیه منو ضایع کرد که دیگه هیچ وقت به اونجا برنگشتم.

بعد از شنیدن موعظه های سردبیر، وقتی رفتم طبقه بالا، واحد مالی برای گرفتن حق التحریر، به زور می تونستم جلوی اشکام رو بگیرم. یه دستمال دستم بود و همین که یه ذره اشک توی چشمام جمع می شد سریع پاکش می کردم. اما وقتی که از ساختمون اومدم بیرون بغضم ترکید و بی محابا اشک ریختم. اشکام جاری بود و با قدمهای سریع از دفتر روزنامه دور می شدم. حتی تا چند ماه بعد هم وقتی یاد اون روز می افتادم اعصابم خرد می شد. این پست رو هم درمورد همون روز نوشتم.

* حالا بعد از چهار سال تجربه کار کردن تمام وقت، اگر مشابه این اتفاق برام بیفته باز هم ناراحت می شم و بهم بر می خوره. اما نه اون قدر. توی دلم به اون آدم می گم برووو باباااااااااا. بعدهم چند تا فحش پاستوریزه می دم که جیگرم حال بیاد! به جای اینکه مدتها خودم رو بخورم، کل قضیه رو حواله می دم به بیشعور بودن اون آدم و خیلی زود همه چی تموم میشه!

بودن در محیط کار آدم رو خیلی عوض می کنه. یه جورایی پوست کلفت می شیم از بس که با مردم سر و کله می زنیم. یاد می گیریم که چطور بهتر با خودمون و با دیگران تعامل کنیم. 

* آقای فروشنده به من پیشنهاد داد که باز به روزنامه برگردم. هوایی شدم.


/ 0 نظر / 23 بازدید