بهار پر ماجرای ما

چند روز دیگه بهار سال 92 تموم می شه. بهاری که برای من پر از اتفاقات مهم بود...

ما و خانواده هامون توی این مدت بحث های زیادی در مورد مسائل اساسی با هم داشتیم. مذاکراتی در حد گروه پنج به علاوه یک! (واقعا هم 6 نفر بودیم) البته نتیجه مطلوب من حاصل نشد اما خب بعضی وقتها باید پافشاری نکرد و از مواضع کوتاه اومد تا بحث به یه نتیجه ای برسه.

توی این ماهها هم روزهای خوب داشتیم و هم روزهای بد و پرتنش. اما الان که همه اون روزها تموم شده فکر می کنم حتی جر و بحث های الکی مون هم باعث شد تا اخلاق همدیگه بیشتر دستمون بیاد و تفاهممون بیشتر بشه.

خلاصه بعد از ماجراها و کش و قوسهای فراوان در یکی بعدازظهر های آفتابی خرداد ماه با هم سر سفره عقد نشستیم. قبل از عقد حسابی استرس گرفته بودم و همش با خودم فکر می کردم یعنی بعد از بله گفتن چه اتفاقی میفته و زندگیمون در سالهای بعد چه جوری میشه؟! هرچند که از آقای همسر مطمئن بودم اما بازهم دلشوره داشتم.

وقتی که داشتن خطبه عقد رو می خوندن حس عجیبی داشتم. قلبم تند تند می زد و همینجوری اشکهام سرازیر می شدن. اصلا نمی تونستم جلوی اشکهام رو بگیرم و اگه اونهمه آدم دور و برم نبودن حتما پغی می زدم زیر گریه! بهم گفته بودن که در این لحظات باید دعا و راز و نیاز کرد. منم خیلی سعی کردم که برای زندگی مشترکمون دعا کنم هرچند مخم هنگ کرده بود و به سختی می تونستم  کلمات مناسب برای گفتگو با خدا پیدا کنم! بالاخره بله رو گفتم و بعد که هیجان و استرسم فروکش کرد، آرامش پیدا کردم.

بعد از خوندن خطبه عقد آدم یه حس عجیبی پیدا می کنه. یه ترکیبی از علاقه عمیق که فقط احساسی نیست و تا حد زیادی عقلانی است و حس تعهد به همسر و البته آرامش.

عقد مهمترین اتفاق بود اما همش این نبود. مسائلی هم در حوزه شغلی برای من اتفاق افتاد. منتظر یک مصاحبه شغلی بودم و این مدت انتظار دو ماه به طول انجامید. توی این مدت سعی می کردم لا به لای این اتفاقات درس هم بخونم! فرض کنید که من کامپیوتری بودم که یه برنامه اصلی داشت روم اجرا می شد و یه برنامه فرعی هم اون گوشه ها داشت اجرا می شد و بخشی از سی پی یو رو درگیر کرده بود! این مصاحبه رو هم دیروز دادم. خوب بود. دو تا فرصت شغلی در دست دارم و به احتمال خیلی خیلی زیاد در ماههای آینده محل کارم رو عوض می کنم. محل کاری که واقعا نمی دونم از خونه جدیدمون تا اونجا چطور باید هر روز برم و بیام! فقط می دونم که اینهمه رفت و آمد حتما باید سخت باشه.

با وجود اینکه تا عروسی و مستقل شدن چند ماهی فرصت دارم، اما از همین الان دلم برای مامان و بابام تنگ شده. برای خونمون. برای محله مون. بعضی وقتها دلم می خواد  زمان برمی گشت به ده سال پیش و من می شدم همون غزاله سرخوش و بی خیال و بی مسئولیت! اما زندگی جریان داره و نباید از اون عقب موند.

این بود داستان بهار پرماجرای ما!

/ 0 نظر / 3 بازدید