سایه های روشن ده ساله شد!

 ده سال پیش بود، در چنین روزی. با یکی از بهترین دوستان گذشته و حال ام به نام نجمه نشستیم توی سایت دانشگاه. حالا چرا دانشگاه اونم وسط تابستون؟! اون سال توی مجلس طرحی داده بودن که رشته های دانشگاههای دولتی علاوه بر پذیرش از طریق کنکور پذیرش پولی هم داشته باشه و در پی اعتراض دانشجوها و شلوغ شدن دانشگاهها، امتحانات افتاد شهریور. ما هم مثلا برای انجام دادن کارهای درسیمون رفته بودیم دانشگاه. اون روز توی سایت  برای خودمون وبلاگ ساختیم. یه اسم من درآوردی برای وبلاگ گذاشتم (آخه چیزی در اون لحظه به ذهنم نمی رسید). تایپ بلد نبودم. مخصوصا اینکه کیبوردهای سایت حروف فارسی نداشت اما نجمه بنا به دلایل نامعلومی جای حروف فارسی رو روی کیبورد حفظ بود و برای من یک پست تایپ کرد.... چند روز بعد، امتحان زبان عمومی داشتیم. صبح روز امتحان، قبل از اینکه از خونه راه بیفتم، روی تختم نشسته بودم و داشتم یک سری لغت معنی رو توی مغزم فرو می کردم که ناگهان از پنجره اتاق چشمم به آسمون افتاد. آسمون آبی اول صبح، ابرهای سفید... ابرهایی که نور خورشید از پشتشون می تابید و اونا رو روشن و درخشان کرده بود. نمی دونم چی شد که با دیدن این صحنه (ابری که همیشه سایه به وجود میاره، روشن شده) اسم سایه های روشن به ذهنم رسید و نام وبلاگم رو به همین پارادوکس زیبا تغییر دادم...

اون روزها دنیای مجازی خیلی مهم بود. لینک دادن، ته رفاقت بود. الان می تونم به سبک اون ایمیل های شما یادتون نمیاد دهه شصتی، بگم: شما یادتون نمیاد... اون موقعها وقتی یه پست جدید می ذاشتیم، می رفتیم توی یه سایتی به اسم بلاگ رولینگ، آدرس وبلاگمون رو وارد می کردیم تا اسم وبلاگمون توی لینکدونی بقیه ستاره دار بشه که بقیه هم خبردار بشن ما آپدیت شدیم!

من با نجمه رقابت شدیدی بر سر تعداد بازدیدکننده های وبلاگامون داشتیم. دختر عمه های نجمه ید طولایی در وبلاگ نویسی داشتن و حتی با یک کدومشون در همین باره توی روزنامه مصاحبه کرده بودن! خیلی ها از طریق وبلاگ اونا به وبلاگ نجمه میومدن و من کلی عقب میفتادم! بعد از یه مدتی دوتایی با هم یه وبلاگ مشترک زدیم، به نیت زیادتر شدن بازدید کننده ها، که متاسفانه الان آرشیوش پاک شده (تصمیم دارم از مدیران پرشین بلاگ بخوام برش گردونن) و چند وقت بعدش دوباره سرمون رو کج کردیم و اومدیم سمت وبلاگ خودمون...

یه زمانی این وبلاگ بازدید کننده های زیادی داشت. چون خودم خیلی جاها می رفتم و کامنت می گذاشتم. بعد از فارغ التحصیلی از دانشگاه و بعدشم سر کار رفتن، دغدغه های دیگه ای پیدا کردم و خیلی کم می نوشتم و جایی هم کامنت نمی گذاشتم. تا اینکه اینجا شد خونه نقلی مجازی من، خونه ای که افراد کمی بهش سر می زنن...

ده سال پیش، غزاله نوزده ساله دغدغه هایی داشت از جنس موفق شدن، خوشبخت شدن، پیشرفت، محبوب بودن بین همه و ...

امروز ، غزاله بیست و نه ساله، یک ماه مونده به عروسیش، داره به امید یه آینده بهتر محل کارش رو عوض می کنه، بازهم توی فکر پیشرفت و بهتر شدنه، محبوب بودن و مورد تایید بقیه بودن خیلی براش مهم نیست (البته به جز نزدیکان درجه یک) و از مسئولیتهای زندگی متاهلی هم خیلی می ترسه!

وبلاگ نویسی یکی از بهترین کارهایی بود که من انجام دادم چون توی این ده سال، سیر تحول روحی منو نشون می ده. اینکه اون غزاله رویایی و کله شق که به حرف احدی گوش نمی داد (!) چطوری تبدیل شد به یک غزاله واقع گرا و سر به راه و آروم. یکی از بهترین تفریحات من خوندن پستهای سالهای پیشه. اینجوری می فهمم که اون موقع چطور فکر می کردم، چه احساسی داشتم و دغدغه هام چی بود. دلم می خواد وبلاگم رو فعالتر کنم. و بنویسم و بنویسم و بنویسم برای سالهای بعد. بنویسم تا فراموشکار نشم. که اگه عمری به دنیا بود و به میانسالی و پیری رسیدم بدونم که در جوانی چطور فکر می کردم و حتی به خامی و بی تجربگی خودم بخندم! همینطور که الان چنین حسی نسبت به ده سال پیش خودم دارم!

پاینده باشی، سایه های روشن!  

/ 0 نظر / 55 بازدید