اسباب کشی

ما هیچ وقت مستاجر نبودیم. بنابراین اسباب کشی های زیادی در طول عمرم ندیدم. در واقع اگر ازدواج و جهاز چینی رو حساب نکنیم، فقط یک اسباب کشی داشتم. وقتی که 17 ساله بودم و از آپارتمانی که در اون بزرگ شده بودم رفتیم به یه آپارتمان دیگه در یک محله دیگه... یادمه تا مدتها توی خونه جدید اوضاع رو به راه نبود و کلی طول کشید تا وسایل رو متناسب با شرایط خونه جدید چیدیم و یا خریدیم.

بالاخره بعد از کمی گشت و گذار، خونه کوچیکی پیدا کردیم در یک محله خوب. جاییکه به محل کار هردومون نزدیکه.  جمع کردن وسایل خیلی پر دردسر بود، مخصوصاً که دست تنها هم بودم. اما بالاخره از پسش بر اومدیم. اسباب کشی ما کم خسارت بود. بالاخره یه کمی خوردگی و زدگی اجتناب ناپذیره. و اما چیدن وسایل که با درایت مامانم همه چیز رو توی خونه جا دادیم. الان تقریبا یک هفته از اسباب کشی ما می گذره و هنوز خونه اون جور که باید رو به راه نشده.

الان وقتی با خودم فکر می کنم، می بینم که وقتی خدا می خواد کاری رو درست بکنه، درست مثل یک پازل همه قطعات رو کنار هم می چینه و همه چیز به بهترین شکل ممکن درست می شه. درست مثل ماجرای ما که در این یک سال و نیم اتفاقاتی افتاد که ما رو به این سمت هدایت کرد. حالا اگه خودم می خواستم زورزورکی اقدام کنم، چه دلها که شکسته نمی شد... چه پلها که خراب نمی شد ...

/ 0 نظر / 5 بازدید