بعداَ معلوم می شود

در روزگاران قدیم، پیرمردی دانا و فرزانه در کشور چین زندگی می کرد. پیرمرد در دنیا کسی را نداشت جز پسرش. روزی پای پسر شکست. اهالی روستا به پیرمرد گفتند: چقدر بدبختی. فقط پسرت کمک حالت بود که آنهم پایش شکست. پیرمرد گفت : بعداً معلوم می شود. فردای آن روز فرستادگان پادشاه به روستا آمدند و همه پسرهای جوان را برای خدمت اجباری سربازی با خود بردند. به جز پسر پیرمرد را که پایش شکسته و عذرش موجه بود. اهالی روستا به پیرمرد گفتند: چقدر خوشبختی که پسرت در کنارت باقی ماند. پیرمرد جواب داد: بعداً معلوم می شود و....

این حکایت رو چند وقت پیش در مجله همشهری جوان خوندم. شاید داستانش ادامه هم داشته باشه ولی من بقیه اش رو یادم نیست. این ماجرا مقدمه ای بود بر زندگینامه مارکوپلو که در طول عمرش دائماً درحال نوسان بین خوشبختی و بدبختی بود.

اما حالا شده حکایت من. درست در زمانی که فکر می کنم ابر و باد و مه و خورشید و فلک دست به دست هم دادن تا  به مقصود و مطلوبم برسم یک دفعه همه چیز خراب می شه. اونهم از جایی که اصلا فکرشو نمی کردم. و در اوج خرابی و ویرانی که امید بهبود اوضاع رو ندارم یک دفعه چیزی که اصلا انتظارش رو نداشتم سر درمیاره.

زندگی بازی های عجیبی با من می کنه. هرچقدر فکر می کنم نمی تونم حکمتش رو بفهمم. نمی دونم چرا الان همه چیز در آشفته ترین وضعیت ممکن قرار داره. و این برای من که دوست دارم به شرایط مسلط باشم و بدونم چی در پیش دارم فاجعه است.

آیا در پس این ماجراهای عجیب، این همزمانی های دلهره آور، این داستانهای موازی، حکمتی وجود داره؟ یا اینکه انتخابهای گذشته من، امروز مسیر زندگی ام  رو به اینجا رسونده و حکمتی هم در کار نیست؟ نمی دونم و نخواهم دانست. فقط با دلهره گوشه ای منتظر می نشینم تا طوفان تموم بشه و گذر زمان برای من روشن کنه که چه مسیری رو باید طی کنم.

این روزا تموم می شه، توکل بر خدا.

/ 0 نظر / 2 بازدید