خونه جدید

خب از خونه جدید بگم...

ما این خونه رو بعد از کلی گشت و گذار پیدا کردیم. نمی گم که بهترین خونه ممکن بود و هیچ ایرادی نداشت. ولی نسبت به خیلی از خونه هایی که دیده بودیم بهتر بود.

ما این خونه رو از دو تا برادر که از بدترین و کلاهبردارترین و کثیف ترین و دروغگوترین موجودات روی زمین هستن خریدیم. نمی خوام وارد فاز یاد آوری چالش هامون با این دو تا جونور بشم ولی مطمئنم با این همه ناله و نفرینی که 15 واحد این ساختمون پشت سرشون می کنن (و احتمالا ساکنین بقیه آپارتمان هایی که ساختن) قطعا یه روزی بهشون صاعقه می زنه و پودر می شنخنده

این خونه نسبت به خونه های قبلی ما بزرگتره. نورگیر و دلبازه و اگه صدای جیغ ممتد بچه همسایه نباشه، آروم و دنجه.

پنجره هایی داره که رو به افق باز می شه. دم صبح می شه رنگ آسمون رو که از سرمه ای شروع می شه و به قرمز و نارنجی تو خط افق می رسه تماشا کرد. اگه هوا خوب باشه، توی دوردست ها قله دماوند هم پیداست...

شب که می شه، می تونم چراغ های روشن ساختمون نیمه کاره بیمارستان که نزدیک خونه قبلیمون بود رو ببینم و یاد همسایه های قبلیمون بیفتم. به آقا و خانوم ص فکر کنم که الان دارن جلوی در به مهمون های همیشگیشون خوش آمد می گن. یا به حاج خانوم که داره با طوطی اش حرف می زنه. یا به خانوم و آقای دکتر که حتما خاطرات مریض هاشون رو با هم تعریف می کنن. یا آقای ی که با شلوارک روی کاناپه نشسته و تلویزیون می بینه و باجناقش، آقای پ که داره با اخم ماشین نقره ایشو از پارکینگ بیرون میاره.

این خونه خیلی کار داره تا خونه دنج و راحت ما بشه. می خوام یواش یواش خوشگلش کنم. یه جوری درستش کنم که توش احساس آرامش و امنیت کنیم. یه وقتایی غر می زنم که چرا اینجاش اینجوریه، اونجاش اونجوریه. ولی بعدش به خودم می گم اینجا خونه خودته. پس خودت اصلاحش کن...

خدایا شکرت...

پ.ن: امروز بعد از دو سه ماه وقفه، نیم ساعتی پیانو زدماز خود راضی

/ 0 نظر / 46 بازدید