92 به در!

شاید باورش سخت باشه که از یک ماه پیش نیت کردم در مورد سال قدیم و جدید بنویسم اما فرصت نشده. از اونجایی که شرکت جدید هنوز به ما کامپیوتر و اینترنت نداده و بخش زیادی از روز رو هم در مسیر خانه تا محل کار و بالعکس هستم, فرصت برای نوشتن خیلی محدود شده.

و اما از حقوق سال قدیم بر گردن ما اینه که یک پست در موردش بنویسیم و با خودمون حساب و کتاب کنیم که دوازده ماه گذشته رو چطور طی کردیم.

سال 92, برای من سال خیلی خیلی خوبی بود (خدا رو شکر).

1. با وجود اینکه آشنایی من و احمد رضا از یک عصر پایییزی سال 91 شروع شد, اما در سال 92 به سر انجام رسید. خرداد 92 بود که من و احمدرضا پای سفره عقد نشستیم و با هم دیگه عهد کردیم که تا آخر عمر در کنار هم باشیم. تابستون رو مشغول برنامه ریزی سور و سات عروسی و آماده کردن خونه مشترکمون بودیم و اوایل مهر, جشن عروسی ما برگزار شد.

شش ماه دوم سال به عادت کردن به دوری از خانواده و تلاش برای تطبیق با شرایط جدید زندگی و یاد گرفتن اصول خانه داری و مهمونی های پاگشا گذشت...

2. در سال 92 بالاخره موفق شدم محل کارم رو تغییر بدم.شاید تغییر شغل برای خیلی ها کار سختی نباشه. اما برای ما که توی بخش دولتی کار کردیم یه مقداری سخته. خلاصه اینکه به مدد یک آزمون استخدامی, سر از یک اداره دولتی دیگه درآوردم. علیرغم ترسهایی که داشتم, همکارهام افراد خیلی خوبی هستن. احساس میکنم کاری که به من محول می شه برام جذابیت بیشتری داره. هرچند راهم خیلی دور شده اما امیدوارم که بتونیم خونه مون رو تغییر بدیم و نزدیک تر بشیم. تا ببینیم خدا چی می خواد. این تغییر توی روحیه من خیلی اثر گذاشت چون توی اداره قبلی داشتم به معنای واقعی کلمه فسیل می شدم!

3. یکی از اتفاقات خیلی خوب سال 92 این بود که یک کوچولوی نازنازی که پسرخاله اینجانب می باشد به دنیا اومد. بعد از کلی سال انتظار خاله و شوهر خاله و مادربزرگ و پدربزرگ و ... خدا لطف کرد و در آخرین روزهای اسفند, این جوجه خوشگل رو گذاشت توی دامن خاله ما.

و اما از خودم بگم که امسال از یکی دو روز مونده به عید همراه با خانواده همسر راهی شمال شدیم و رفتیم به ویلای یکی از آشنایان که یک سالی بود به اونجا سر نزده بودن. هرچند در طول مسافرت با مشکلاتی نظیر افت فشار گاز و خاموش شدن وسایل گرمایشی و گرفتگی لوله و... مواجه بودیم اما سعی کردیم که سه چهار روزی با این شرایط بسازیم و بهمون خوش بگذره و انصافا مسافرت دسته جمعی خیلی خوش می گذره.

بقیه عید سرگرم دید و بازدید و استرااااااااحتتتتتت بودیم (راستی به این نکته اشاره کنم که امسال برای اولین بار موفق شدم کل عید رو مرخصی بگیرم!)

خلاصه اینکه تعطیلات خیلی خوبی بود تا اینکه در آخرین روزها, من به تیر غیب گرفتار شدم!!!

روز سیزده فروردین دندون جلوی من درد گرفت, من هم با مسکن آرومش می کردم تا این یکی دو روز هم بگذره و شنبه برم دکتر. روز چهاردم و پانزدهم که جمعه بود هم همینطوری سپری شد تا اینکه از ساعت ده شب جمعه درد قطع شد و بالای لبم یه کمی ورم کرد که فهمیدم عفونت دندونه. تا صبح صورت من لحظه به لحظه بیشتر ورم می کرد. هم من بیدار بودم وهم احمدرضا. چشمتون روز بد نبینه. صبح, طرف چپ صورتم شده بود مثل بادکنک و چیزی نمونده بود که لب بالایی بترکه.

خلاصه اینکه اینقدر قیافه ام کج و زشت شده بود که یه ماسک زدم و یک راست رفتم دندون پزشکی و بعدشم عصب کشی. ده روزی درگیر این دندون بودم و الان دو سه روزی می شه که قیافه ام به حالت عادی برگشته اما از اونجایی که عفونتهای صورتم ریخته به گلو, صدام خروسکی شده.

وقتی که قیافه ام کج شده بود و با ماسک می رفتم شرکت, با خودم فکر می کردم که افرادی که به علت یه حادثه, زیبایی صورتشون رو از دست میدن چقدر براشون سخته که برگردن به جامعه و مثل افراد عادی کار و زندگی کنن.

این بود ماجراهای من در سال 92 و اوایل 93. امیدوارم که سال 93 هم سرشار از اتفاقات خوب باشه.

/ 0 نظر / 55 بازدید