رمانتيک بازی!


دشتها نام تو را ميگويند
کوهها شعر مرا ميخوانند

کوه بايد شد و ماند
رود بايد شد و رفت
دشت بايد شد و خواند
در من اين جلوه اندوه ز چيست؟
در تو اين قصه پرهيز که چه؟
در من اين شعله عصيان نياز
در تو دمسردی پاييز که چه؟

حرف را بايد زد!
درد را بايد گفت!
سخن از مهر من و جور تو نيست
سخن از متلاشی شدن دوستی است
و عبث بودن پندار سرور آور مهر

آشنايی با شور؟
و جدايی با درد؟
و نشستن در بهت فراموشی
يا غرق غرور؟!

سينه ام آيينه ای ست
با غباری از غم
تو به لبخندی از اين آيينه بزدای غبار

آشيان تهی دست مرا
مرغ دستان تو پر ميسازند
آه مگذار که دستان من ان
اعتمادی که به دستان تو دارد به فراموشی ها بسپارد
آه مگذار که مرغان سپيد دستت
دست پر مهر مرا سرد و تهی بگذارد

من چه ميگويم آه...
با تو اکنون چه فراموشی ها
با من اکنون چه نشستن ها خاموشی ها ست

تو مپندار که خاموشی من
هست برهان فراموشی من


من اگر برخيزم
تو اگر برخيزی
همه برمي خيزند

(حميد مصدق)
اين شعر رو خيلی دوست دارم کلا با شعر آبی خاکستری سياه حميد مصدق بيش از اندازه حال ميکنم! 07.gif
امروز بايد برم سال تحصيلی جديد رو افتتاح کنم! با کلاس رياضی فيزيک ۲ که ميگن استادش اخلاق هاپويی داره! 16.gif
تا نيم ساعت ديگه هم غذايی که پختم درست ميشه! خدا ميدونه اين دفعه از تو قابلمه چی در بياد!33.gif

ديشب تو اين فکر بودم که اگه يه ميليون تومن از خودم داشتم ميتونستم به بعضی از آرزو هام برسم! يعنی خدا يه ميليون واسه من ميفرسته؟!

/ 0 نظر / 5 بازدید