حنابندون پرماجرا+ اولین روز زندگی متاهلی

پنج شنبه حنابندون بود... البته نه به صورت یه مهمونی بزرگ. یه دورهمی با حضور اقوام درجه یک. اولش قرار بود مراسم خونه خود ما برگزار بشه. اما همین که من و مامان و بابا و خاله بزرگم پامون به خونه رسید، برق رفت. جالب اینجاست که آب و تلفن هم به دلایل نامعلومی قطع شد! حالا توی این وضعیت سرویسکار ماشین لباسشویی هم اومده بود تا نصبش کنه و بابای من با چراغ قوه بالاسرش وایساده بود و نورافشانی می کرد. کم کم مادر شوهر و خواهرشوهر هام هم رسیدن اما من همش نگران خاله کوچیکه و مادربزرگم بودم که نمی تونن از پله ها بالا بیان. آخه خاله کوچیکه بارداره و اینقدر دلش می خواست خونه ما رو ببینه که با اون حالش توی ترافیک وحشتناک پنج شنبه های جاده، اومده بود تا توی مراسم شرکت کنه. خلاصه اینکه برق اومد اما آسانسور از کار افتاده بود و خونه ما هم که طبقه چهارم.... هعیییی وای من!

خاله و مادربزرگم رسیدن و نشستن پایین پله ها. از این طرف هم شوهر خاله و بابا و احمدرضا باآسانسور درگیر بودن که ببینن درست می شه یا نه. که خب نتیجه از قبل معلوم بود! تصمیم گرفتیم بند و بساط رو جمع کنیم و بریم خونه مادرشوهرم مراسم رو اجرا کنیم که... بعله.توی این گیر و دار یه بار دیگه هم برق رفت و مشکل دو چندان شد چون چراغ قوه نداشتیم و نمی دونستیم چه جوری وسایلمون رو جمع کنیم و توی راه پله های تاریک چطوری راه خودمون رو پیدا کنیم...

تا اینکه یکدفعه برق اومد و ما از فرصت استفاده کردیم و در کمترین زمان ممکن از خونه زدیم بیرون.

جالب اینجاست که مادرشوهرم هم اون روز کارگر داشته و خونه ریخت پاش بوده و اصلا آمادگی پذیرایی و مهمونی رو نداشت! یه سینی تزیین شده حنا داشتیم که اول من و احمدرضا با یه سکه، کف دست هم حنا گذاشتیم و بعدش دستمون رو توی دست هم گذاشتیم. آخرش هم همه مهمونا برای شکون، کف دستشون حنا گذاشتن...

مراسم تموم شد و مهمونا- از جمله مامان و بابا- رفتن خونه. اما من موندم خونه مادرشوهرم. به احمدرضا گفتم حالا که خونه خودمون حاضره، بیا بریم خونه خودمون!!! اون هم قبول کرد. یه حس خیلی خاص و عجیبی بود وقتی با همه خداحافظی کردیم که بریم خونه خودمون! سر راه یه پیتزا گرفتیم و کمی وسایل صبحانه برای فردا...

شما رو توی خونه خودمون زدیم و فرداش هم یک صبحانه مفصل. بعدش احمدرضا گفت حالا یه چیزی برای نهار درست کن!!! منم که در اون لحظه فقط آمادگی درست کردن غذای مورد علاقه ام، یعنی کته کباب رو داشتم!!!
خلاصه اوضاعی بودااااااا. واسه پیدا کردن همه چیز کلی کابینتا رو گشتم... روی کانتر، وسایل آشپزخونه با تور و تزیین بود و من هیچ جایی واسه رنده کردن نداشتم... برنج سر رفت... گاز روغنی شد... یک عالمه ظرف کثیف شد... اصن یه وضعی!

من اون روز با تمام وجودم به این سوال رسیدم که آخه آدم واسه یه لقمه غذا باید چقدر بره و بیاد و بشوره و هم بزنه و ...

عصر ، با حالت خسته و له و داغون  راهی خونه مامان و بابا شدیم – در حالی که نسبت به زحمات مامانم قدر دان تر شده بودم!- توی راه به احمدرضا گفتم اگه امشب خونه بودیم، شام هم می خواستی؟؟؟؟!!!!! احمد رضا سری به تاسف تکون داد – احتمالا به روزهای آینده فکر می کرد-  آهی کشیدم و گفتم واااای نه تنها شام می خواستی بلکه نهار فردای اداره ات رو هم می خواستی!!!
خلاصه قرار بر این شد که روزهای تعطیل که من نهار درست می کنم، احمدرضا شام درست بکنه تا زندگی شیرین تر بشه!

 

/ 0 نظر / 6 بازدید