نوستال

چهارشنبه هفته پیش با چند تا از بچه های دانشکده (دوران لیسانس) که اکثرا ورودی دوره های بعد از من بودند قرار دورهمی گذاشتیم. تو این چند سالی که از فارغ التحصیلیمون می گذره، همیشه یک روز از هفته های آخر فروردین یا اوایل اردیبهشت رو انتخاب می کنیم و می ریم دانشکده تا خاطراتمون تازه بشه. البته همونطور که گفتم اکثرشون ورودی های بعد از ما هستند...

دانشکده نقلی و رویایی علوم دانشگاه خواجه نصیر جایی بود که من – و خیلی های دیگه- بهترین سالهای عمرمون رو در اون گذروندیم. سالهای سرخوشی مطلق. بدون کوچکترین دغدغه ای که بخواد سرخوشی مون رو لکه دار کنه! و من با اینکه می دونم توی اون سالها می تونستم خیلی مفیدتر از این حرفا باشم، ولی هیچ وقت از اینهمه سرخوش بودن پشیمون نیستم. چون توی سالهای بعد از فارغ التحصیلی به اندازه کافی بهم دغدغه وارد شد – و همچنان می شود!_

حیاط دانشکده دیگه مثل اون موقع ها غرق گل نبود. یه بوفه بزرگ توی یه اتاقک شیشه ای گلخانه مانند وسط حیاط احداث شده بود و توش پر بود از چیپس و پفک و پیرمردی با روپوش سفید مشغول ساندویچ درست کردن بود. وقتی ما دانشجو بودیم یه بوفه داشتیم که بیشتر مواقع درش قفل بود و برای تهیه ارزاق (!) می پریدیم سر کوچه و از سوپر آقا افضل کلی خوراکی می خریدیم. همون جا بود که اولین دیدار ما با بیسکوییت های بای و کرانچی های چیتوز و خیلی چیزای دیگه شکل گرفت.

دو تا میز پینگ پنگ بزرگ که بنا به دلایل نامعلومی مثل میز ناهارخوری یا میز تحریر، شیشه روش انداخته بودند وسط حیاط جا خوش کرده بودند تا دانشجوها تفریحات سالم داشته باشن! بقیه فضای حیاط هم خط کشی شده بود برای پارک ماشین. انگار باید از وجب به وجب دانشکده استفاده مفید می شد. اما اون زمونا که ما دانشجو بودیم، توی فضای دلباز حیاط، هر ازگاهی پسرها گل کوچیکی می زدن، یا وقتی برف میومد گلوله های برف بود که به سمت همکلاسی ها شلیک می شد!

عابر بانکی که توی حیاط نصب شده بود خیلی کلاس داشت. اون آخرا که ما داشتیم فارغ التحصیل می شدیم دانشگاه به هممون یه تجارت کارت جوان داد که محض رضای خدا 1000 تومن هم توش نریخته بودن، با این وجود ما کلی احساس شهروند الکترونیک بودن بهمون دست داده بود!

از واحد کپی و تکثیر بگم براتون که با اون کف سرامیک شده و قفسه های رنگی چقدر باکلاس شده بود. اما زمان ما یه اتاق کوچیک و تاریک بود با یه دستگاه کپی زمان تیرکمون شاه و کلا همه کارها به بدوی ترین – و دوست داشتنی ترین- شکل ممکن پیش می رفت.

چمن ها اما سرجاشون بودن. همون چمن هایی که یه روزی، آخرهای یه ترمی، من و نجمه که کلاس کسل کننده مکانیک تحلیلی 2 رو دو در کرده بودیم روش نشستیم و من با نگرانی گفتم : نجمه، چطوری تحلیلی رو پاس کنیم؟ و نجمه در جواب گفت : هار هار هار! (کلا عکس العملش در همه موارد همین بود!)

در و دیوار دانشکده پر بود از اطلاعیه... انتخابات انجمن ها، کلاسهای فوق برنامه، برندگان مسابقه حیا! (زمان ما برای حیا مسابقه برگزار نمی شد!)

سایت دانشکده پر بود از مانیتورهای نو و من فکر می کردم که با این همه سیستم بازهم دانشجوها باید مثل ما برای استفاده از کامپیوتر توی صف بمونن؟ یاد اون روزی به خیر که من و نجمه ترم یکی بودیم و با جسارت باورنکردنی رفتیم توی سایت بچه های کارشناسی ارشد نشستیم و شروع کردیم به چت کردن! (آخه اون موقع فقط یکی از کامپیوترهای سایت ارشد یاهو مسنجر داشت!)

رفتیم پشت درهای بسته سلف سرویس، دماغمون رو چسبوندیم به شیشه... میز و صندلی های نو رو دیدیم و دکوراسیون به روز. سلف خانوم ها به طور ناجوانمردانه ای کوچیک شده بود. برنامه غذایی روی یکی از دیوارها خودنمایی می کرد. هر روز دو نوع غذا. مثلا غذای اول باقالا پلو با گوشت + سوپ بود و غذای دوم کوکو سیب زمینی+خیارشور+سس گوجه. غذای دانشگاه همیشه خوشمزه و دلچسب بود (البته میزان دلچسبی کباب کمتر از بقیه بود!)

اما از کلاسها... در هر کلاس رو که باز می کردیم، سیل خاطرات به سمتمون هجوم می آورد. وارد یکی که می شدی، حس می کردی دکتر تاییدی روپوش سفید و دستکشش رو پوشیده و درحالیکه دستش رو پشت کمرش زده و در عرض کلاس قدم می زنه، با لهجه انگلیسی اش برامون از فیزیک جدید میگه. همینطور دکتر واعظ زاده با اون خاطرات با نمکش ( به کسانی که سر کلاس حرف می زدن می گفت "خواهر چانه آهنین" یا کلی تکیه کلام های بامزه دیگه) دکتر جعفری با وجود اینکه فهمیدن درسش خیلی سخت بود، ولی فهمیدن اینکه چه قلب مهربونی داره خیلی راحت بود. دکتر مباشری، دکتر قدیری (همون که برای پاس کردن درسش عزا گرفته بودیم)، دکتر صالح کوتایی- یا کوتاهی- که با لهجه شیرین کردی به ما زبان تخصصی درس می داد و وقتی شده بود رئیس گروه و رئیس دانشکده با خنده می گفت " همه سمتهای دانشکده رو درو کردیم!" دکتر مباشری، دکتر فیض آبادی، دکتر نوروزی (استاد فوق العاده با کلاس ریاضی)، مهندس بهرامی (پدر آیدین و صمد نیکخواه بهرامی)، دکتر افضل زاده که دوست صمیمی عموی من بود و من همیشه دلم می خواست که موقع حضور و غیاب با دیدن فامیلی من به فکر فرو بره و نسبت من و دوستش رو کشف کنه و موقع نمره دادن هوامو داشته باشه، اما اون نه تنها به فکر فرو نرفت، بلکه تا آخر ترم منو با یکی دیگه اشتباه می گرفت (هی روزگار!)، دکتر صداقتی زاده و خیلی از اساتید دیگه که الان اسمشون خاطرم نیست...

با اشتیاق از پله ها بالا می رفتم و آزمایشگاهها رو پیدا می کردم، یاد روزهای امتحان می افتادم که با استرس پشت همین درها می ایستادم و فکر می کردم که چه آزمایشی به من میفته!

نجمه می گفت: بسه دیگه غزاله، به خدا دیگه نمی تونم از این پله ها بالا پایین برم! اما من درحالی که دستش رو می کشیدم یاد روزهایی بودم که از صبح تا عصر، دنبال نجمه این پله ها رو هزار بار الکی بالا و پایین می کردیم و شب از پا درد خوابمون نمی برد (واسه همین بود که اون موقع 7 کیلو لاغرتر بودم!)

دانشجوهای جدید و بی دغدغه برای خودشون توی دانشکده می چرخیدن و ما، بچه هایی که لیسانس گرفته بودیم، فوق لیسانس گرفته بودیم، سر کار رفته بودیم، ازدواج کرده بودیم و سال ها از بی دغدغه بودن فاصله گرفته بودیم، خیس بودیم از خاطرات...

پ.ن: می دونم که این پست برای همه غیرخواجه نصیری ها خسته کننده بود. نوشتم برای دل خودم...

پ.ن.ن: چرا روزهای خوب زود تموم می شن؟!

پ.ن.ن.ن: اینهمه اسم توی این پست، برای اینه که اگه روزی کسی اسم این اساتید رو توی گوگل سرچ کرد و به وبلاگم رسید، بدونه که اینجا دختری از دلتنگی هاش نوشته.

/ 0 نظر / 11 بازدید