به بهانه مهر

همیشه وقتی که یاد دوران مدرسه ام میفتم, هم دلتنگ می شم و هم حرص می خورم. دلتنگ می شم واسه همه اون روزای قشنگ دوران نوجوونی که پشت نیمکت های چوبی گذشت. دلتنگ می شم واسه پونزده شونزده سالگی. واسه حس و حالش. واسه شور و شوقش. واسه کله شقی هاش. واسه آرزوها و افسوس هاش.

بعدش که یه کمی بیشتر خاطرات رو مرور می کنم حرص خوردن شروع می شه. یاد معلم هایی میفتم که نه تنها بلد نبودن مفاهیم درسی رو به ما منتقل کنن, بلکه شوق درس خوندن رو در ما می کشتن. شخصیت بچه ها رو خرد می کردن. کلامشون با تحقیر عجین شده بود. انتظار داشتن که ما درس هم یاد بگیریم!

بعضی از دانش آموزا هستن که از بقیه باهوش ترن, انگیزه قوی و پشتکار هم دارن. اگه توی کلاس به جای معلم, چوب هم بذاری اینا خودشون میرن دنبال درس و نمره خوب هم می گیرن. اما اینجور بچه ها در اقلیت هستن. اکثریت دانش آموزا با داشتن یه معلم خوب که با علاقه تدریس کنه و بیانش هم خوب باشه پیشرفت می کنن و با یه معلم بداخلاق که دائما سرکوفت بزنه و مطلب رو هم نتونه منتقل کنه, حسابی افت می کنن.

برای اجتناب از سیاه نمایی, باید بگم که معلم خوب هم داشتم, هرچند تعدادشون خیلی کمتر بوده. دست همشون رو می بوسم و براشون آرزوی بهترینها رو دارم.

بعضی وقتا ما تاثیری که می تونیم توی زندگی بقیه داشته باشیم رو دست کم می گیریم. معلم ها افرادی هستن که تا حد زیادی در شکل دادن سرنوشت دانش آموزا موثرن. کار کردن با بچه ها فرق داره با کار کردن با فایلهای کامپیوتر یا آچار و پیچگوشتی! پس خواهششششا یه کمی بیشتر حساس باشین.

***

توی همین یادآوری خاطره ها, بعضی وقتا به نکاتی برخورد می کنم که تازه الان می فهمم چقدر ضایع و داغون بوده. مثلا این یکی:

اون موقع که دانش آموز راهنمایی بودم, یه معلم هنر داشتیم که سن و سالی هم ازش گذشته بود. این خانوم دو تا پسر داشت. اسم یکی از پسرهاش پایان بود, اسم اون یکی رو یادم نمیاد. (واقعا ممکنه اسم کسی پایان باشه؟!) خلاااااااااصه, هر جلسه که ما مشغول نوشتن خط یا نقاشی کردن بودیم, این خانوم از پایان و اون یکی پسرش تعریف می کرد. هی ازشون خاطره تعریف می کرد. خب, دخترهای راهنمایی هم که کنجکاو! ازش راجع به پسرهاش سوال می کردن و خانوم معلم هم توی دلش قند آب می شد!

چمیدونم, لابد اینم یه جور سندروم روانیه که معلم بیاد توی مدرسه دخترونه از پسرهاش تعریف کنه!

چند سال بعد, وقتی که سوم دبیرستان بودم, یه معلم ریاضی داشتیم که اونم به همین سندروم مبتلا بود. البته باید بگم که این معلم ریاضی از اون معلم هنر خیلی باکلاس تر و تحصیلکرده تر بود و تعادل روانیش هم خیلی بهتر بود. ولی خب سندروم ممکنه هر طبقه اجتماعی رو درگیر خودش کنه!

خلاصه اینکه بحث اصلی در کلاس حسابان, مشتق و انتگرال بود و بحث فرعی هوش و کمالات شازده پسر خانوم معلم, که ظاهرا دو سه سالی هم از ما بزرگتر بود. از طرف دیگه خانوم معلم وحشت عجیبی داشت که پسرش دچار "تور شدن" بشه. امان از این مشکلات روحی و روانی! از یه طرف خودش حرف پسرش رو پیش می کشه, اونم جلوی دخترای شونزده هیفده ساله, از یه طرفی همش می ترسه که یکی از بچه ها دنبالش راه بیفته و محل اختفای آقازاده رو کشف کنه و ... مثلا خودش پیشنهاد می داد که با هم قرار بذاریم و بریم پارک یا رستوران, بعد اضافه می کرد که البته فقط خودم میام, نه خونواده ام!

تا اینکه اتفاق جالبی افتاد. خانوم معلم یه پراید سفید داشت که با اون به مدرسه میومد. یک روز بعد از تعطیل شدن مدرسه, یکی از همکلاسی های بلای ما, می بینه که یه پراید سفید جلوی در مدرسه پارک کرده. به پلاکش نگاه می کنه و می فهمه که همون ماشین خانوم معلمه. یه کمی که بیشتر دقت می کنه, می بینه که یه پسر جوونی پشت فرمونه. دوزاریش میفته که این همون شازده پسریه که یک سال تموم هوش و ذکاوت و کمالاتش رو توی چشم ما فرو کرده بودن. ظاهرا ماشین دستش بوده و اومده بوده مدرسه دنبال مامانش. دوست ما می ره جلو و می زنه به شیشه ماشین. پسره با تعجب شیشه رو پایین می کشه. دختر ازش می پرسه "شما پسر خانوم ... هستین؟" اونم با تعجب جواب مثبت می ده.

نمی دونین جلسه بعد قیافه معلممون چه شکلی شده بود! کپ کرده بود!

ولی با وجود همه اینا خوب درس می داد. بازم شرف داشت به معلم هایی که هم حرفای متفرقه می زدن و هم بلد نبودن درس بدن!

 

/ 0 نظر / 3 بازدید