چون می گذرد...

بالاخره چهار سال انتظار به سر رسید و مامان و بابا عازم سفر عمره شدن. موقع اسم نویسی حج، اینقدر وضعیت تحصیلی و شغلی ام نامعلوم بود که نتونستم باهاشون همراه بشم و الان یه مقداری از این بابت پشیمونم.

در این مدت چهار سال، به خصوص آخرهاش، دلم می خواست که در این روزها تنها نباشم. اما چه می شه کرد که اوضاع همیشه مطابق میل ما پیش نمی ره ، بلکه همون طوری که خودش دلش می خواد پیش می ره و این ماییم که باید خودمون رو باهاش تطبیق بدیم.

بر خلاف اصرارهای مادربزرگ، مثل یک نوه ناخلف و سرتق تصمیم گرفتم که تنها بمونم خونه. هرچند هیچ وقت چند روز تنها بودن رو تجربه نکرده بودم، اما می دونستم که اینطوری راحت تر هستم. هم دردسر چمدون بستن و کوچ کردن به خونه مادربزرگ رو نداشتم، هم سر کار رفتن و برگشتنم راحت تر بود و هم اینکه دلم می خواست بدونم تنها و مستقل زندگی کردن چه جوریه!

برخلاف انتظار خودم و بقیه، تنها بودن برای من آزار دهنده نبود. شاید دلیلش این باشه که من آدم درونگرا و فردگرایی هستم و برای اینکه حس خوبی داشته باشم لازم نیست که حتما دور و برم شلوغ باشه!

خب، این هم تجربه جالبی بود. الان در بازه زمانی هستم که فکر می کردم به من خیلی سخت خواهد گذشت اما به لطف خدا اینطور نشد. چون می گذرد غمی نیست...

 

/ 0 نظر / 3 بازدید