درسهایی از خانه تکانی

1. این روزها  به لطف آمدن عید و سال جدید، مشغول خانه تکانی –بخوانید اتاق تکانی- هستم. وقتی محتویات کشوها و کمد ها رو بیرون میریزم تا دوباره مرتب و منظم بچینمشون ، به وسایلی برخورد می کنم که مدتهاست ازشون استفاده نکردم اما دلم نمیاد که بیرون بریزمشون.

وقتی این وسایل بلااستفاده که در طی سالها جمع شدن رو می بینم، احساس سنجاب بودن بهم دست می ده! جالب اینجاست که وقتی هم خودم ازشون دل می کنم و می خوام دور بریزمشون با مخالفت مامان مواجه می شم که شاید روزی به دردم بخورن. درنتیجه دوباره در گوشه ای انبارشون می کنم تا سال آینده در فرآیند خانه تکانی بازهم سراغشون برم!

داشتم به این فکر می کردم که این خانه تکانی هم می تونه برای ما درسهایی داشته باشه. مثلا اینکه قدر لحظه حال رو بدونیم و سعی کنیم از همه امکانات موجود برای بیشتر لذت بردن از زندگی استفاده کنیم.

وسایل زیادی بودن که قبلا خریده بودم اما دلم نمیومد ازشون استفاده کنم به بهانه اینکه حیفه و خراب می شه یا تموم میشه. این وسایل مثل گنجینه ای ارزشمند در کشو باقی می موند تا بعد از سالها که دیگه کاربری شو از دست داده بود و تبدیل شده بود به یه وسیله اضافی و به درد نخور! مثلا بسته چهل- پنجاه تایی ماژیک های رنگی که مال خاله ام بود اما هیچ وقت دلم نیومد باهاش نقاشی بکشم و الان هم از سن نقاشی کشیدنم گذشته! درصورتی که می تونستم همون موقع کلی باهاش نقاشی بکشم و حال کنم!

یا وسایلی که دیگه به دردم نمی خوردن و باید با یه وسیله دیگه جایگزین می شدن، اما با چسبیدن به اونا خودم رو از موقعیت های جدید محروم کردم. مثل ارگ قدیمی، که وقتی اینقدر توی موسیقی پیشرفت کرده بودم که این ارگ برام کوچیک شده بود، از پدرم خواستم که برام بفروشدش و یه ارگ بزرگتر و استاندارد بخره. اما پدرم با استدلال به اینکه ارگ حیفه و جنسش خوبه و اینا، نفروختش و ارگ جدیدی هم نخرید و اون قدیمیه هم الان ته کمد داره خاک می خوره! و خب منم دیگه از صرافت دنبال کردن موسیقی افتادم.

انبوهی از وسایل و لباسهایی که به درد امروز من نمی خورن، اما شاید به درد خیلی های دیگه بخورن. مثلا همون بسته ماژیک یا ارگ شاید یه بچه دیگه ای رو خوشحال کنه. اما دلم نمیاد ببخشمشون. امیدوارم یه روزی اینقدر دلم بزرگ بشه که به این وسایل دلبستگی نداشته باشم.

 

2. این روزها خیلی خوب هستن. خیلی خوب. و اینقدر اخلاق و روحیه من تغییر کرده که گاهی خودم از خودم تعجب می کنم.

3. خبری باید به من برسه در همین هفته یا در اولین روزهای کاری سال جدید. احتمالش خیلی کمه اما یک امید ابلهانه ای دارم به اینکه جوابش مثبت باشه! همش به خودم می گم که یعنی می شه مثل سریال کلید اسرار، خدا به خاطر بعضی از کارهای خوبی که کردم، اون عصای جادویی اش رو تکون بده و بگه: بیا غزاله! این هم مال تو. برو خوشحال باش!

البته می دونم که این ساده انگاری منه! ولی خب، ای کاش واقعا یه جوری بشه که جوابش مثبت باشه!

 

/ 0 نظر / 16 بازدید