روزهای متاهلی

1. چند روز دیگه زندگی مشترک ما دو ماهه می شه و من هنوز با شرایط جدید خونه و زندگی وفق پیدا نکردم!

اون موقعی که مجرد بودم وقتی از سر کار میومدم خونه، عصرونه ای که همیشه حاضر و آماده بود رو می خوردم و با خیال راحت یک ساعت روی تخت دراز می کشیدم و همشهری جوان می خوندم! اما الان مجله رو می خرم و هفته به آخر می رسه و نمی رسم بخونمش!

کلا زمان خیلی زود می گذره. یعنی از حدود ساعت 6 که من می رسم خونه تا 10 و 11 شب زمان مثل برق و باد می گذره و فرصتی برای مطالعه و حتی وبگردی نمی مونه.  باید بتونم هر چه سریعتر تعادلی بین کار و زندگی به وجود بیارم. حالا این وسط این اوضاع آشفته یه امتحان هم هفته آینده دارم. احمدرضا هم برای ارشد ثبت نام کرده و یه چیزی گوشه ذهنم رو قلقلک می ده که دکترا هم شرکت کنم! دلم می خواد برم کلاس پیانو... آخه در دوران نوجوانی کلاس می رفتم و پیشرفت خوبی هم داشتم، اما رهاش کردم. دلم می خواد دوباره شروع کنم......

2. اگر به من بگن یکی از سخت ترین مراحلی که عروس و داماد باید از سر بگذرونن چیه، بدون شک می گم عکاسی اسپرت! بعد از کلی فکر کردن 8 دست لباس ست جور کردم. بماند که جمع کردن این وسایل و مرتب کردنش و خرید کم و کسری ها چقدر زمان برد و چقدر توی آتلیه سرویس شدیم از بس لباس عوض کردیم! وقتی حسابی خسته شده بودم به احمدرضا گفتم حداقل بیا یه کمک فکری به من بده! من الان دو هفته است که دارم درمورد ست کردن لباسهامون فکر می کنم! احمدرضا در حالی که فکش به زمین چسبیده بود گفت دو هفتهههههههه فکر کردی؟! من اگه دو هفته روی یه موضوع علمی فکر کنم حتما یه چیزی رو کشف می کنم! خخخخخخ

/ 0 نظر / 47 بازدید