سی و یک سالگی

امروز تولد من بود و سی و یک ساله شدم.

جمله سنگینیه، مگه نه؟ کسی که سی و یک ساله شده قاعدتا باید بحران سی سالگی رو رد کرده باشه و کاملا پذیرفته باشه که وارد مرحله جدیدی از زندگی شده. مرحله ای که ویژگی ها و جذابیت های خودشو داره. درسته که برای من دوران پر شر و شور سالهای ابتدای جوانی تموم شده، ولی الان، در آستانه سی و یک سالگی می تونم بگم که همسر خوب و زندگی شیرینی دارم، پدر و مادر و اطرافیان مهربونی دارم و کارم رو هم دوست دارم و به خاطر همه این داشته ها از خدا ممنونم...

الان داشتم پست هایی که در یازده سال گذشته برای تولد هام گذاشتم رو می دیدم. برام جالب بود اینکه در 21 سالگی احساس خیلی بزرگ شدن رو داشتم و راضیه 22 ساله رو یک سال از خودم پیرتر می دونستم! یا اینکه در 25 سالگی برام این سوال بنیادین پیش اومده بود که جوونی یعنی چی؟ سوالی که الان در آستانه سی و یک سالگی می تونم به خودم جوابش رو بدم:

جوونی یعنی...

-اون روزی که افطاری دانشگاه بود و مامان نجمه حلوا پخته بود و ما می خواستیم بذاریمش لای نون بستنی... و من و راضیه از صبح تا ظهر به یک عالمه لوازم قنادی سر زدیم و پاسداران رو چند بار از بالا به پایین و پایین به بالا گز کردیم تا یه لوازم قنادی پیدا کنیم و نون بستنی (!) بخریم

- اون روزایی که به خاطر خرید یه دونه کتاب با نجمه می رفتیم نمایشگاه کتاب (نمایشگاه بین المللی) و یک عالمه پیاده روی می کردیم و آخرش هم آش و لاش می رسیدیم خونه، در حالی که پولی که خرج کرده بودیم خیلی بیشتر از تخفیفی بود که گرفته بودیم

- اون روزایی که مامان و بابا یه نصیحتی بهم می کردن، حرفشون درست بود اما من الکی مخالفت می کردم. همین جوری الکی، فقط به خاطر اینکه به حرفشون گوش نداده باشم!

- اون مواقعی که با دوستا دور هم جمع می شدیم و به ترک دیوار هم می خندیدیم! اگه کمدی ترین فیلم تاریخ سینما رو هم الان برام پخش کنن نمی تونم اون جوری بخندم!

و .......

جوونی یعنی اینا! البته بعد از سی سالگی باز هم جوون هستیم اما یه جوون عاقلتر!

پس ... زنده باد سی و یک سالگی!

/ 0 نظر / 16 بازدید